تبليغاتX
ناآرامی های دلم


ناآرامی های دلم

ما موجیم که آسودگی ما عدم ماست/ ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

با سلام به دوستای با معرفت و حتی بی معرفت

اون هفته ای رفتم و بچمو اوردم خونه ...چه حس عجیبی داشتم اصلا یادم رفته بود مادری کردنو.....خلاصه باشازده خیلی زود دوست شد و خو گرفت تا شب با هم بودیم ...رفتیم خرید و شهر بازی و ......

حدود ساعت ده بود که باباش زنگ زدو یردیمش با شازده رسوندیمش

واااااااای بهش قول دادم هفته دیگه که تولدمه بیارمش دوباره....ولی وقتی خواستم برم زنگ زدم خونه مادر بزرگش گفتن از اون هفته که اومده خیلی اذیت کرده ...دیگه نبرش.....واااااااااااااااای...فکر کردم دوباره میتونم باهاش باشم ولی اون روز رفتم یه لحظه دیدمش و با شازده رفتیم بعدش شام بیرون ....باید زمان بگذره

القصه شازده و خیکی جمعه صبح عازم کربلا شدن..من موندمو یک هفته تنهااااااااااااااااای

بعدا میگم هر چی بشه

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390| ساعت 20:51| توسط نازنین |

سلام دوستای خوبم

امروز یه اتفاق مهم افتاد.صبح زود بیدار شدم که برم باشگاه باید زودتر میرفتم تا به کلاسمم اموزشگاه میرسیدم.با صدای زنگ تلفن مامی بیدار شدم.گفت بابای بچم زنگ زدو گفته که فردا بیاین بچه رو ببرین .نمیدونم چی شده که راضی شده به اینکه برم ببینمش.هم خوشحال بودم هم ناراحت.خوشحال برای دیدن بچم ناراتم برای اینکه نمیدونم جواب سوالاشو چی بدم؟ گیج گیجم...شازده هم خیلی خوشحال شد و گفت برای خوشحالیش همه کارر میکنه....واااااای نمیدونم چی میشه ....همش گریه کردمو مثل ادمای بهت زده به یه جا خیرم.....حسمو نمیدونم کسی میفهمه یا نه....من یه مادرم که 6 ساله بچشو ندیده و حالا میخواد ببینش......... چه حس عجیبیه

اون گفته که صبح ببریمشو تا شب برش گردونیم دوست داشتم شبو بمونه....ولی شاید نمونه ...اخه منو نمیشناسه که

این هفته دو روز با مامی رفتم شمال......یه ذره استراحت کنه مغزم ولی الان خیلی منگم....اصلا هیچ تصویری ازش تو ذهنم ندارم......

راستس این هفته ابجی شازده و خانوادش اومدن اینجا که مثلا کدورتا از بین رفته

خیکه عمش.....از شمال اومدم که شازده گفت تولد شوهر ابجیشه منم با اینکه خیلی خسته بودم رفتم.......اونجا هم خیلی شلوغ بود....خیکی هم که سر قباله ای شازدس...حتی تو مهمونی خانوادگیشونم اومده بود....

اینم از اخر هفته

برام دعا کنین که بتونم فردا ..........

نمیدونم بیاد و بره..چه جوری دوباره دوریشو تحمل کنم؟

اصلا میشه مگه؟

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390| ساعت 22:24| توسط نازنین |

سلااااام دوستای خوبم

اول جواب دوست خوبم خانمی جونو بدم این شازده شوهر منه و خیکی رفیق فابریکش که حتی از منم بیشتر میخوادش القصه اینم قصه غصه های منه

ولی امشب دلم از همیشه بیشتر گرفته لابد گفتم که من با مامانم اینا یکجا زندگی میکنبم مامانم انسب مهمون داره و مهمونش یه روزی نزدیکترین اشنام بوده و حالا سرسخت ترین دشمنم داسنات اینه که من دو تا خاله دارم که یکیشون هم سن منه و یکیشون ازم 3سالی کوچکتره منو این خال خانم خیلی با هم قاطی بودیم چون خواهر نداشتم اونو خیلی دوستش داشتم و تا شوهرش از زندگی قبلی ما خبر نداشت ما دو تا زوج با هم روابط حسنه ای داشتیم تا شوهرش فهمید که شازده ازدواج دوم منه .بعد من شدم جن و اونا بسم ا....دیکه باهاش حرف نزدم اخه میگفت ارتباطمون یواشکی باشه و شوهرم نفهمه منم بهم برخورد و قید دوستی که هیچ .قید فامیلیرم زدم از اون موقع 7 ماه میگذره و دیکه هر جا امکان روبرویی بود از هم دور شدیم حالا مامانم امشب دعوتشون کرده و میگه تو هم باید بیای.............وای خدا

منم میگم مادر من وقتی اون دوست نداره منو ببینه چرا مهمونیشونو خراب کنم به شازده هم گفتم دیر بیاد خونه که مامان گیر نده بیاین بالا

خدا میدونه چقد دلم واسشون تنگ شده و همین الان چشام خیس اشکه ولی..............

امروز یه شیرین کاریم کردم .دوتا کلاس کنسل کردم که برم یه ازمون شغلی که دوسال منتظرشم ولی ده دقیقه دیر رسیدمو رام ندادن

میبینین چه حس بدی که نمیتونم تو جمعشون باشم چون شازده بخت دومه و من انگار یه جزامیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390| ساعت 20:28| توسط نازنین |

این چند روزه

هفته قبل خیلی درگیر بودم با ابجی شازده .خیلی اذیتم میکنن خدا به دادم بررررررررررررررررس دیگه

این هفته چند تا از کلاسامو کنسل کردم و تصمیم گرفتم به خودم و علایقم برسم

رفتم باشگاه بدنسازی ثبت نام کردم و کلاس دف اسم نوشتم گفتم روحیم عوض شه

هفته قبل تو تعطیلیا با شازده و خیکی رفتیم شمال .البته مجبور شدم برم چون نمیخاستم شازده با خیکی منحرف بره.ولی چه فایده بازم این هفته که مادرش نیست شازده همش تا دیر وقت اونجاست.امشبم که دیگه گل کاشته خیکی زنگ زده که دوست دخترم با شازده اینجان تو هم بیا میبینین تورو خدا

منم به شازده گفتم واقعا من باید با دوست اون همنشین بشم نه در شخصیت من نیست شازده هم گفت هر طور راحتی ما دور همیم تو تنها میمونیااااااااا

باشه منم خدایی دارم عیب نداره

اینم سرنوشته منه دیگه اگه دوستام نبودن تا حالا مرده بودم از غصه

نمیدونم از ابجیش بکشم یا رفیقاش

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390| ساعت 0:27| توسط نازنین |

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390| ساعت 0:27| توسط نازنین |

سلااام به دوستااااااااای گلم

امشب یه لحظه دلم گرفت .گفتم بیام بنویسم چی شده شاید حالم بهتر بشه

از صبح با مدیر اموزشگاهمون رفته بودم خرید بعد از ظهرم تا هفت سر کار بودم تا رسیدم خونه بدو بدو شام گذاشتمو کارای خونرو کردم تا شازده جونم بیاااااد.وای که این مرده تخصص دارن توی اینکه حال ماهارو بگیرن چیرو میخان ثابت کنن....خدا میدونه......شازده بعد از ظهر زنگ زد گفت میخاد با خیکی بیاد اینجا .شازده تازه ساعت یازده اومد با خیکی.....سر شام بودیم یکی از دوستاش زنگ زد که بیاد دنبالشونو برن بیرون ...هنوز میز شام جمع نشده بود که رفتن....به شازده گفتم اخه شب جمعس منو تنها میذاری؟گفت لوووووس نشو بای بای

همین بای بای

خوب حالا نمیگه من با تنهاییم چه کنم.هااااااااااااااان؟

منم یه هم صحبت میخام....یکی که انقدر تنهااام نذاره.....ولی چه کنم؟نمیدونم

خلاصه رفتن

امیدوارم بهشون خوش بگذره

دوستای گلم میدونین من اصلا به شازده شک ندارم میدونم واقعا با دوستاشه .....ولی اینم غلطه دیگه.نیست؟

وااااااااای خدا چه کنم با غم تنهاااایی

فکر کردم با ازدواج از تنهایی مدام دوران مطلقگیم در میام

ولی بدتر شد که

القصه.تنهایی روی بیشونیم نوشته شده دیگه

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390| ساعت 0:36| توسط نازنین |

سلااااام با ارزوی اینکه همه طاعا ت و عباداتتون مقبول درگاه حق باشه و منم دعا کنین

چند وقته که تو شبای ماه رمضون شازده هر شب یا یه شب در میون با خیکی و دوستاش میره اینور اونور .یه شب میره استخر یه شب میره زور خونه .یه شب میره تورنا بازی......خلاصه هر شب یه بساطی داره .....اون هفته جمعه که خواهرش مارو دعوت کرد به زور رفتم تا مثلا کدورتی نمونه ولی این خواهر عوضیش دست بر دار نیست که ....کم از خود شازده و این ور اونور رفتناش میکشم اینا هم ولم نمیکنن

از اول این هفته گیر داده بود یه شب بریم خونه مادرش منم جمعه باهاش رفتم اونجاااااااااااااا تازه فهمیدم این ابجی کینه ایش هنوز ول نکرده مثل اینکه خیال کوتاه اومدنم نداره کینه ای .مامانش گفت چرا مولودی امام حسن نیومدی ......گفتم کی ...کجا ....یهو شازده گفت اره اگه میگفت که تو نمیرفتی ....ببین چه دفاعی از ابجیش میکنه هاااااااااامن بیچارم که با همه چیزیش میسازم و مثل خر برای این زندگی جون میکنم و اون اینجوری از ابجیش دفاع میکنه تازه میگه هیچکس مثل ابجیه من کار نمیکنه و کمک زندگیش نیست و میگه تو اگه کار میکنی واسه خودتو لطفا واسه زندگی من نه کار کن و نه خرج کن

شازده حسابی رفته تو مخم .....امروزم که سر کاااااااار بودم زنگ زده که من افطار میرم خونه ابجییییییییییم ....گفتم همین دیشب بود که از دستش این همه حرص خوردم ....میگه به من چه ...من به رابطه شماا کاری ندارم....ااااااااا یعنی چی؟اخه این یعنی چی؟من نمیفهمم....تا هم میگم خسته ام ...میگه سر کار نرو بمون تو خونه و به من برس ....اره انقد تو خوبی میخااام همه عمرمو به تو برسم......عوضی

القصه اینم از من و این قوم الظالمین و شازده خان

حالا تازه شب بیاد ببینم ابجی جونش چه اشی برام درست کرده؟

خوب اینم اینجوری ...دوستای خوبم تو این شبای عزیز منو یادتون نره

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390| ساعت 21:44| توسط نازنین |

سلاااااااااام.نماز روزه هاتون قبول

امروز بعد از یک هفته اومدم اخه من اومدم تو وب که از تنهایی در بیام ولی با یه سری اتفاق فکر کردم تنها تر شدم با یه سری بی تفاوتی ها از ادمایی که ازشون توقع یه رفتار دیگه ای نسبت به سایت و نوشته هاشون داشتی .الانم دیدم یکی از دوستام اومده نظر گذاشته.بزن دست قشنگرو به افتخارش

به هر حاااال.این چند روزه هم در گیر کارو یه دندون درد بزرگ بودم.از اونجایی که روی دندونام خیلی حساسم.چند روزه قبل رفتم هم یه سری به دوست قدیمیم(دکترم)بزنم هم یه چک از دندونام.خلاصه گفت دوتا شو باید درست کنیم.خلاصه الکی الکی به تیغش تن دادم و دو روز از درد عصب کشی مردم البته هنوز تمومم نشده که......................

راستی یه چیزی بگم تازه فهمیدم راسته که به اقایون نباید یه سری حرفارو زد.....

من برای شازده از رابطه گرم و صمیمیم با دکتر گفتم از اون زمانی که مطلقه بودم و تنها زندگی میکردم .حالا هر وقت میخام برم اونجا شاااااااازده رو مخم لی لی میره یکی نیست بهش بگه خوب اگه میخاستم باهاش میموندم دیگه خنگگگگگگگگگگگگگه ولی خوب مرده دیگه.این چند روزه هم سخت درگیر اینیم که یه مرخصی باحال بگیریم و یه سفر درست حسابی بریم..تابستونه دیگه.از قوم الظالمینم هیچ خبری ندارم.البته عجیبه شازده هم هیچی نمیگه

فکر کنم خودش باهاشون در ارتباطه ولی میبینه مه خیلی در گیرم .دلش میسوزه هیچی نمیگه....این خوش بینانه ترین حالته هااااااااا

التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390| ساعت 10:57| توسط نازنین |

سلام دوستای گلم

این چند وقته انقد گرفتار بودم که نتوستم بیام و مطلب بذارم.جمعه سفره حضرت ابوالفضل داشتم و درگیر بودم.تازه امروز رسیدم یه کم جمع و جور کنم خونرو

شازده هم که سنگ تموم گذاشت.امروز هم که یه کم سرم خلوت تر بود رفتم یکی از اموزشگاهامو کنسل کردم .راستشو بگم یکم خسته شدمو کم اوردم.

امروز هم طبق معمول روز شلوغیو داشتمو میون این همه شلوغی دلم لک زده برای کوچولوم.باباش زنگ زده میگه بیا برگرد.ولی مگه میشه من شازده رو دوست دارم شازده هم به زندگی با من دلبسته تازه اکه اونم نبود با این همه اسارتی که کشیدم مگه میتونم دوباره به با اون بودن فکرکنم؟

هرگز..انقد تو زندگی با شازده راحت بودم و ازادی داشتم که دیگه نمیتونم حتی یه لحظه به با اون بودن فکر کنم.....دلم میخواد بدونم مگه کسی هم هست که بعد از طلاقش دوباره به زندگی قبلیش فکر کنه؟

بگذریم .......شازده دیروز رفته بود خونه ابجیش....به منم وقتی برگشت گفت.چه کنم دیگه حوصله جنگیدن ندارم.هر جور راحته....

جمعه هم که سفره داشتم فقط دوستامو دعوت کردم اخه اگه فامیلای خودمو میگفتم باید فکو فامیلای شازده رم میگفتم.......تصمیم گرفتم که فقط دوستان و همکارامو بگم ولی انصافا شازده سنگ تموم گذاشت .غزل به شازده میگه تو اصلا شبیه شوهرا نیستی بیشتر شبیه دوست میمونی.....ولی راست میگه ها..........

اینم از این چند روز

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390| ساعت 23:32| توسط نازنین |

سلام عزیزای دلم

امروزصبح زود راهی کرج شدم برای گرفتن مدرک فارغ التحصیلیم بعد از چهار سال.ساعت هشت و نیم رسیدم کرج.نذرم کرده بودم اگه درست شد یه سفره حضرت ابوالفضل بگیرم.تا ساعت یک ونیم کاغذ بازیها و امضاها طول کشید تا اینکه مدرک و گرفتم خیلی خوشحال بودم که تو اوج اون همه گرفتاری تونسته بودم درسمو بخونم خلاصه در ب وست خودم نمیگنجیدم .گفتم الان که برم بچمو ببینم خوشحالیم کامل میشه ولی افسوس .زنگ زدم خونه مادر شوهر سابق خواهر کوچیکه گفت نمیشه .ما از طرف باباش اجازه نداریم منم تهدیدشون کردم که میرم سراغ محکمه و قاضی.ولی از شما چه ÷نهون حوصله و وقتشو ندارم .از یه طرفم دو دلمم.میترسم بچم دچار دوگانگی شخصیتی بشه....القصه تو همین عیشو ویش ها بودم که شازده زنگ زدو گفت شب زودتر بیا بریم جشن لبجیم......وااااااااااااای .همینو کم داشتم.اخه چند روز قبل بهش گفته بودم یا خاهرش یا شوهرش زنگ بزنن دعوتم کنن میگه جشن امام زمان که دعوتی نیست.قربون امام زمان برم ولی یه مو تو بدنم راضی نبو که برم به شازده گفتم باشه تو برسی خونه تا حاضر شی میام سرراهم رفتم یه دسته گل گنده براش خریدم که راضی شه تنهایی بره و بهم گیر نده .رسیدم خونه دیدم اومده آلا گارسون کرده رفته.زنگش زدم گفت تو حاضر شو میام دنبالت .کفتم:لطفت کم نشه بهت خوش بگذره شب بیا میبینمت .اینو گفتم انگار کفر گفتم .ای خدا این قوم الظالمین جشنشونم مایه عذابه منه/اخه چه جشنی که شماها میخای قروفروتونو برخ هم دیگه بکشین .یه مشت ادم عوضی . گه که میخوان زندگش منو بهم بریزن .شوهر خواهر ش زنگ زد که الان میام دنبالت .همه فامیل سراغتو میگیرن و ...خلاصه اومد دنبالمو رفتیم .حالا بماند که اونجا اصلا بهم خوش بگذشت ولی به خاطر شازده رفتم دیگه.ولی شازده شب که برگشتیم خودشم فهمید که بهم خوش نگذشت.تازه شب که برگشتیم شازده تمومش نکرد میگه:تو مقصری و باهاشون کنار نمیای.اخه این دعوا سر چیه نمیدونم.

تا بعد

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390| ساعت 15:0| توسط نازنین |















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت